دیدار با دکتر خدایی
گلم پسرم جیگر مامان
خیلی وقت بود که همه به همون میگفتند امیرمحمد را پیش دکتر خدایی ببرید بخصوص ممامان بتول ولی من همش میگفتم اخه چیزیش نیست تا بلا خره تسلیم شدم پیش خودم گفتم بزار این کارم برای این قند عسلم کرده باشم
اینترنتی نوبت گرفتم وقتی رسیدیم مطب اونجا بچه هایی بودند که مریض بودند
منم از ترس اینکه شما وا نگیری رفتم تو ماشین نشستم به بابا گفتم هروقت نوبتمون شد بهم تل بزن تا ما بیایم
خلاصه وقتی رفتیم پیش دکتر آقای دکتر خدایی معاینت کرد وای وقتی دکتر دودستت را گرفت و نشوندت من وبابایی تو ضعف بودیم برات بعد همین طور که با ما حرف میزد شما واسش میخندیدی خلاصه دکتر و پرستار شروع کرده بودند باهات به بازی کردن
انگار از همیشه سر حال قربونت برم خوش اخلاق مامان
دکتر خدایی بهم گفت پسرت خیلی باهوش و کامل اگر بعضی موقع ها گریه میکنه بخاطر اینکه کاری خلاف میلش انجام میدی و ممکن باهات قهر کنه
هیچی برای یک مادر بهتر از این نیست که بگند بچه ات باهوش امیدوارم بتونم کاری کنم که از هوشت کمال استاده را کنی
بهم گفت موقع شیر دادن نوازش کن باهاش حرف بزن و تماس پوست به پوست با هاش داشته باش
بعد می گفت پسرت گله به خدا تو به فکر خودت باش که داری کولی در میاری
پسر قشنگم تو باعث افتخار من وبابیی من حظرم تمام هستیم را بخاطرت بدم
خدا راشکر که سالم بودی و معنای کلمه مادر برایم دو باره ثابت شد که مادر از حال و احوال فرزندش بهتر از بقیه میفهمه


دیدار با دکتر خدایی 
